نمیدانم از چه بنویسم و از کجا شروع کنم !
اولش که معلوم است !
بخوان ..بخوان به نام پروردگارت
بسم الله الرحمن الرحیم
از کودکیش بسیار شنیدیم ! شاید راحت میتوان گفت چنین کودکی معلوم است آینده اش درخشان است !
کودکی که که از خطر مرگ نمی هراسد و به بزرگتر هایش دیکته میکند که اهل خرافات نباشند !
و بر این باور است که الله خیر حافظا !
و براستی که خدا او را حفاظت کرد
برای من ,برای تو , برای تمام مسلمین جهان !
این کودک را حفاظت کرد تا روزی بزرگترین اجتماع های جهان بر اساس مکتبی که او بنیانش را گذاشت شکل بگیرد !
براستی که او را حفاظت کرد تا مقابل دشمنان جهانیان قد علم کند ...حتی هم اکنون ..
روزی همین کودک بزرگ شد تا قلبش به یکباره به نور الهی روشن شود !
در یک شب
وقتی باز هم با شوق و اشتیاق محمد راه صعب غار حرا را بار دیگر پیومده بود !
وقتی نجواهای شیرین محمد با پروردگار از آسمان تاریکی را زدوده بود !
خداوند قلب کودک حفاظت شده ی خود را خرید !
وقلبی را هم که خدا بخرد دیگر همه میدانند که او برترین فرد جهان است !
نعمت جاوید عالمیان است !
ادمی که خداوند قلبش را بخرد
فرشتگان حسرتش را میکشند !
همان فرشتگانی که شاید ما ها برای خوب نشان دادن فردی به او بگوییم هم چون فرشته !
محمد انسان بود نه فرشته اما برتر بود از تمامی خلقت های خداوند !
محمد یک شب وقتی برای شاید ده ها بار شاید هزاران بار , شاید میلیون ها بار و شاید ...
راه سخت غار حرا را برای نجوا با خدا پیومده بود به یکباره پرواز کرد !
پرواز تا جایی که فرشتگان مقرب خدا هم بالهایشان توانایی چنین اوج گیری نداشت !
محمد را خداوند محمد کرد !
محمد, محمود خداوند است !
محمد آن شب برتر از فرشته ها شد و محبوب جهانیان شد !
آخر خدا خواسته بود .. !
پوریا نوشت : خداوند یکبار به محمد فرمود تو برای هدایت اینان دیگر داری خودت را میکشی !
و براستی چقدر ما به مکتب اسلامی پای بندیم ؟!
چقدر عمل کرده ایم بر این مکتب اسلامی ؟!
شاید روزی فقط جلوی یک فردی که چنین مکتبی را اسمش را عوض کرد قد علم کردیم !
شاید باید مقابل خود قد علم کنیم !
,به خودمان بگویم پیامبر تو برای هدایت تو داشت خودش را به کشتن میداد و تو چقدر نا سپاسی !
عکس : کودکی پوریا در مسجد نعمت عالمیان !
[ شنبه 92/10/28 ] [ 12:53 عصر ] [ پوریا ]
وقتی میگوم
دلم لَک زده است ..
یعنی دلم لک برداشته است از غم ..
باید بیایی به سرای دلم ! ..
با تو .. دوباره زلال می شود ..
مخاطب خاص ندارد !
[ چهارشنبه 92/10/25 ] [ 6:9 عصر ] [ پوریا ]
چقدر نامرد است هوا !
باز هوا دو نفره شده است !
مگر نمیداند که خیلی وقت است ترکم کردی ؟!
پوریا نوشت : مخاطب خاص ندارد ! گاهی همینطوری مینویسم !
[ چهارشنبه 92/10/25 ] [ 6:8 عصر ] [ پوریا ]
دلمدو رکعت نمازمیخواهد!
نمازی که فقط من باشم و تو!
و تمام وجودمتو باشی وتو
دوست دارم باتمام وجودمذکر هایم رامزه مزه کنم !
آنوقت شاید
اسم گفتگویمان را گذاشتم
اقامه نماز!
نمازی که آرامش میبخشد!
ارمشی به مثابه آرامشی که حسین در گودال قتل گاه داشت !
و زینب در شام غریبان!
دلمدو رکعت نماز عاشقانه میخواهد
نهنماز هایی که بر رویشان هی در آسمان مهر میکنند !
رفع تکلیف
دست خودم نیست .. نگاهی بر عکس های کودکیم .. بغض را سنگین میکند .. ! و گلویم را میفشرد .. !
عکس : پوریا چندین سال پیش ... !
[ چهارشنبه 92/10/25 ] [ 6:6 عصر ] [ پوریا ]
آدمی
به محضی که گل، بخواهد پژمرده شود
آن را هرس میکند
و یادش نمی ماند روزی همین گل
غنچه ای بود
که زیبایی را به باغچه اش هدیه میکرد..
پوریا نوشت : لحظه ای در زندگی بد باشی، هیچ کس خوبی هایت را به یاد نمی آورد.. نمیدانم این رسم خوب آدمی است یا بدش.. !
عکس : امروز چند غنچه ای که به گمانم یخ زده بودند..... edited by pooriya
[ چهارشنبه 92/10/25 ] [ 6:4 عصر ] [ پوریا ]