بسم الله الرحمن الرحیم !
از تفاوت های صدا و سیما و سینما میشه به این اشاره کرد که در صدا و سیما حجاب دقیق و همانطور که شایسته است , باید حفظ بشه ! یعنی چی ؟!
خب معلومه یعنی راحت بگم , شما در سریال و فیلم های تلویزیون خانمی را نخواهید دید که مویش بیرون باشد !
یعنی یه جورایی عدم دیدن موی هنرپیشه های خانم کشورمون در فیلم !
حالا این که در سینما چرا دیده میشود ! بحثش جداست و اصلا " بحث این پست نیست !
صدا و سیما به طور مستقیم توسط نماینده رهبری اداره میشود ! اما هر از گاهی مشکلاتی دیده میشود که دو عدد شاخ بر سر ما در می آورد... !
دیشب بود که شنیدم اخبار اعلام کرد با توجه به توهین فیلم سرزمین کهن به قوم بختیاری , آقای ضرغامی جلوی پخش این فیلم رو گرفته !
من از چند و چون این ماجرا اصلا " با خبر نیستم ! و نمیدونم اصلا " توهین چی بوده و... !
اما نقد اصلی بنده حقیر به فیلم سرزمین کهن این است که این فیلم سر آغازی شده است برای آغاز بد حجابی در صدا و سیما !
درسته که همه شاید بدونن موها , کلاه گیسه ! اما این چه معنی داره ؟!! یعنی هر کسی میتواند از کلاه گیس استفاده کند در جلوی دید عموم مردم و این ادعا را داشته باشد که حجاب را رعایت کرده ؟!
اگر اینجور باشد ! که بگویید همه حجاب را رعایت کنن و کلاه گیس بذارند دیگر ! تازه اگر کسی تشخیص ندهد که موی خودشان نیست که فَبها المراد !
حجاب ,پوشاننده زینت زن است !چی رو میخوایم با این حرکت ها به رخ بکشیم؟ !
احکام خدا دور بر گردون نیست آقایان ! که هر وقت دلمان از کاری خوشش آمد آن احکام را دور بزنیم !
یه مثال خارج فیلم ! مگه ما میتونیم دست کش دستمون بکنیم جلوی عموم مردم با زن نا محرم دست بدیم ! و ادعا بکنیم فعل حرام انجام ندادیم !
نه عزیزم ! نه خانمم , نه آقا ! نه ملت ایران حکم مراجع هم بر تصدیق شما حکم نمیدهد !
تازه نکته قابل ذکر اینه که اگر , بر فرض محال هم چنین حرکتی در فیلمی میخواست انجام شود در فیلم کلاه پهلوی که خیلی لازم تر بود ! پس چرا آن جا نشد ؟!
از همین رو میگویم که این فیلم سرآغازی است برای بد حجابی در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران !
البته , از بازی قوی بازیگران این فیلم ! داستان تقریبا " زیباش نمیشه گذشت !ابتدا مسئولین باید در حین ساخت چنین فیلم های وزینی پیشگیری کنند از این مشکلات !
سخن آخر , بقیه را نمیدانم اما بنده با نگاه به بازیگر های زن این فیلم آن ها را جز بد حجاب در ذهنم در گروه دیگری جای نمیدهم !
و در ضمن احساس میکنم توهین به قوم بختیاری یک بهانه بود ...اما در کل اگر بهانه هم بود ! خوب بهانه ای بود!
پ .ن : از گردن های باز و آرایش های عجیب در برخی از صحنه ها نگفتیم !
پ .ن : این هم نظر الهام حمیدی پس از توقف پخش فیلم : این کار چون به دوران بسیار قدیم بازمی گشت برای باورپذیر شدن و طبیعی جلوه کردن آن نیاز بود در بعضی از قسمت های آن از پوستیژ و موهای مصنوعی استفاده شود که این هم با اجازه خود مسئولان بود و من فکر نمی کنم این دلیل مناسبی بوده باشد و تنها به نظرم مسایل فنی مطرح است.
پ.ن : کاش اسم مسئولان رو هم نام میبردید خانم حمیدی ! در ضمن خانم حمیدی به نظر میرسد برای هر چه باور پذیر تر کردن قدیمی بودن فیلم میتوانستیم لب ساحل آن زمان رو هم بازسازی کنیم ! باور پذیر تر میشد نه ؟! آنوقت هنر طراح صحنه و لباس و .. چیست ؟!
[ سه شنبه 92/11/29 ] [ 2:30 عصر ] [ پوریا ]
تابوت میان دستانشان چون موجی آرام پیشروی میکرد ...
او جلوتر پروازش را آغاز کرده بود ! پاهایش یک قدم عقب میرفتند و یک قدم به جلو...
نه از پشت سرش میتوانست غافل شود و نه میتوانست به جلو نیندیشد!
یک نگاهش به مقابل بود و یک نگاهش به پشت !
چادر خاکی اش را را به دست باد سپرده بود
و باد آن سو میوزید که خدا میخواست ...
لحظه به لحظه اوج میگرفت !
از زخم هایش خبری نبود ... یکباره جوان شده بود !
میدوید...
میدوید به سوی جایی که باد او را میکشید ...
به سوی نور ... به سوی چهره ای آشنا ...
چهره ای عزیز که او را عزیز میداشت ...
تشنه آغوشش بود ...
برخی ملائک پشت سر تابوت در سکوت مرگ بار شب بلند بلند میگریستند ...
و برخی ملائک بهشت را ریسه میبستند !
ملائک آسمان را آبیاری میکردند و تابوت بران زمین را گل آلود ...
تابوت بر زمین گذارده میشود ...
و همه دور آن مینشینند
بزرگترین شیر مرد تاریخ , بهترین زن تاریخ را به خاک میسپارد ... !
راستی ...فاطمه اکنون از آغوش پدر سیراب شده است !...
و همه دور یک قبر نشسته اند !
هیچ کس نمیداند میان افکارشان چه گذشت !
شاید به یطهرکم تطهیرا ...
شاید انا اعطیناک الکوثر ...
و شاید به وصیتی که امت ناسپاس محمد را در سیلاب ننگ غرق کرد ...
وصیتی که نوشت :مرا پنهانی دفن کنید...
علی که همراهش را از دست داده است !
همراهی که به قول خودش خوب همراهی بود در پرستش معبودش ...
آن شب خدا به دلداری اش آمده است !
خدا مولود خانه اش را آن شب به گمانم مخصوص دلداری داده است ...
هان !... حواست هست ... هنوز یوسف غریب زهرا منتظر اندک یار است تا آبرومندانه برای مادرش عزاداری کند ...
چه گمان میکنی ! تو میان عزادارن یوسف زهرا هستی ؟!
پوریا نوشت : جواب جمله ی آخر روزگاریست بر پیشانی نویسنده قطرات شرم را حک میکند ..
[ یکشنبه 92/11/27 ] [ 8:39 عصر ] [ پوریا ]
اندر احوالات حیای مشکل آفرین :
نه به اینا که سره صبح,تپل تپل بلند میشن با ساپورت میرن تو پارک ها میدوَن !
اسمشونم هست روشنفکر !
نه به این آقا ها که میرن خواستگاری میخوان مصداق آیه ی قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ باشند!
عمو جان کلی حدیث و از این حرفا داریم در مورد خواستگاری قبل اون که اون قدم مبارک رو بذاری خونه دختره برو جون مادرت یه مقدارش رو بخون !
قراره یه عمر با طرف زندگی کنی ! تو خواستگاری بایدشش دانگ نگاه کنی به چیزی که میخواد گیرت بیاد!
بعضی چیزا حدی داره دیگه!
روز خواستگاری باید بشی مصداق این بیت :
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
زیادم مشکل حیا داری ! برو روانشناس مراجعه کن ! همه چی باید باشه در حد اعتدال ! تو حیا هم افراط کار دستت میده !
پس چی شنیدی ؟! همه چی در حد اعتدال ...
راستی گفتم روحانی مچکریم یا نگفتم ؟!
هیییی با تو ام که نمیخوای نظر بذاری , گفتم یا نگفتم ؟!
[ چهارشنبه 92/11/23 ] [ 5:27 عصر ] [ پوریا ]
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز برنامه ای نگاه میکردم به نام (به گمانم ) خاطرات مشترک ...
مربوط بود به زندانی های سیاسی ساواک
و شکنجه ها و ...
حتی شنیدنش هم برایم دردناک بود و تصور فضایش هولناک
اما این برنامه و تمام گفتگو های بینش
و تصور این همه شکنجه روحی و جسمی افکارم را از زمان انقلاب آورد تا همین الان ...
تا همین الان و همین لحظه هایی که ما در آن هستیم ...
در میان افکارم ومیان برخی از برترین تصویر های یاران امام
ترسیدم
ترسیدم از آینده ام ...
من چه میشوم ؟!
نکند تمام حرف های انقلابیم لاف باشد !
نکند روزی به خاطر خودم مقابل آرمان هایی به ایستم که برایش تلاش کرده و برخی موارد سختی کشیده ام !
نکند من روزی بشوم مصداق اَین عمار و آین یاسر های مولایم امام زمان !
نکند روزی من بشوم طلبکار انقلاب و انقلاب بشود بدهکار من !
نکند که روزی جزء منیت برایم ثروتی باقی نمانده باشد !
دلم میسوزد برای برخی از آدم هایی که شده اند مصداق آیه ای از نور
فأحبط أعمالهم...
براستی که چقدر حماقت است که تمام الماس هایمان را با کبریتی به آتش بکشیم ...
دلم میسوزد برای آن انقلابی هایی که در این دنیا ثروتمند شدن با کالای غرور با کالای تکبر
با کالای فراموش کردن دوران اوجشان ...
با کالای فراموش کردن خاطراتشان ...
آن هم به قیمت هایی گزاف, چون:
طلبکاربودن از انقلاب
ایستادن مقابل ولایت فقیه
حتی ایستادن مقابل مردم
برخی باید به عکس هایشان در آن دوران خیره شوند گویا ...
به این عکس ها خیره شو ، خیره شو ،به این روز های پر از خاطره ...
[ چهارشنبه 92/11/16 ] [ 11:12 عصر ] [ پوریا ]
اکثرا شب ها با مادرم دیر وقت میخوابیم
خیلی دوست دارم باهاش حرف بزنم و از خاطراتش برام بگه
از زندگی قبل از به دنیا آمدن من ,از زمانی که در خانه یمان,به گفته خودشان در یخچال چیزی پیدا نمیشد جز آب...
خانه گنبدی داشتیم , در شهرستانی کوچک ,
فروختن بعضی از بهترین لباس هایش برای تامین خرج یک سفر...
دادن تمام طلا هایش به همسرش هنگامی که همسرش در دردسر افتاده بود....
زحمت کشیدن بی اندازه همسرش....
چک های برگشتی همسرش در حالیکه کارمند بانک بود
..قرض و قوله های متعدد....
خانه ای که پرده اش ملافه بود...
تلوزیون هم نداشتیم ..
حدودا" برایت بگویم ....زندگی زیر خط فقر ..
موقعی که این حرف ها را میشنیدم
شاید بعضی جاهایش گریه ام می گرفت از نحوه زندگی آن ها ,
اما یک چیز نظرم را جلب کرد ....زندگی که الان در آن بودیم
خانه ای بزرگ و دوبلکس.......
کولر گازی روشن بود فضای خانه را خنک کرده بود .....
تلوزیون ال سی دی...
یخچالی که از بهترین مواد غذایی در آن بود....
پرده های از بهترین دوخت ترکیه .....پرده های گران قیمت وشیک ....
خانه با وسایل های شیک و قیمتی......
خانه در یکی از بهترین قسمت های شهر .....
تطابق دادن این زندگی با آن زندگی برای خودم هم سخت بود
شاید غیر قابل باور ,آخر زمانی که من به دنیا آمدم در ناز و نعمت بودم
دیگر آن زمان وضعمان نه مثل الان اما بهتر شده بود
نمیدانستم چگونه باید ربط بدهم این دو زندگی را ...,خیلی گشتم تا پیدایش کردم ....
باور کن این ها شعار نیست , افرادی بودند در همین خانواده ما که روزی ما به آن ها محتاج بودیم و شاید آن ها خیلی سطح طبقاتیشان از ما بالاتر بود
و الان همان ها ما را از افراد ثروتمند میدانند ..!
به هر حال دو ربط بین آن زندگی و این زندگی یافتم ..
در حرف های مادرم دو چیز موج میزد , عزت نفس ..یکیش بود ..
این که در اوج فقر خودت را خوب نشان بدهی .. و دست مقابل بنده خدا دراز نکنی ..
و دوم و مهترین چیزیکه در حرف هایش یافتم ... هر لحظه شکر خدا بود حتی در مراحلی که شاید خود را جای آن ها میگذاشتم به تمام دنیا فحش میدادم , و برایم شاید سخت ترین و دور از ذهن ترین کار شکر خدا بود.....
من تاثیر شکر خدا را خودم از نزدیک باهاش پنجه نرم کرده ام ...
اصلا" در نتیجه شکر خدا دارم بهترین زندگی را میکنم , برای همین است که باور دارم این ها یک شعار نیست ..
این ها حقیقتی است شیرین که راهی برای کتمانش ندارم .. !
و من و خانواده ام همیشه قبول داشتیم که هر چه داریم از او داریم و بس ... !
[ چهارشنبه 92/11/2 ] [ 12:41 عصر ] [ پوریا ]