حرف هایی از زبان منطق و احساس

دست نوشته های سیاسی ، اجتماعی، فرهنگی و داستانی من

هوای آسمان ِ ما خود به خود دو نفره نمیشود !


هوای عاشقانه ی ما بارانی نیست ! نسیم هم نمیوزد !


هوایش سرد است و باد سردش ,استخوان سوز !


و من کُتَم را در می آورم به پشتت می اندازم و در میان سیلی های زمخت هوای سرد بر تمام بدنم !


با نگاه ملوس و تشکر آمیزت ...هوایمان سخت عاشقانه میشود !


و من این هوا را از هر هوای بارانی بیشتر دوست دارم ...




[ دوشنبه 92/12/12 ] [ 12:7 عصر ] [ پوریا ]

نظر

باز هم به نام تو !

همین نوشته ی اخیرم بود  , عنوانش را نوشتم  مرا امل نخوان !

آخرش که تمام شد ! نظرات متفاوتی برای نوشته ام آمد عده ای از دوستانم عین همیشه دست به تشویقم زدن که ایول و ماشا الله و دمت گرم و قلمت استوار !

با این نظراتش که کلی حال کردم بگذریم ! برویم سراغ چند نظری که از نوشته هایم انتقاد  کردند !

عد ه ای گفتند خیلی نصیحتی بود ! 

عده ای دیگر نوشته را خود پسندی  مفرط خواندند ! و یک فرد نا آشنا با  عنوان آشنا برایم نظری گذاشت شامل توهین های متعدد  و انتهایش مرا خواند نویسنده ریاکار!

از جوابی که  برایش گذاشتم بگذریم ! امشب در این افکار بودم و نظرات خصوصی و عمومی آن نوشته که نا خودآگاه به همان کسی هم که توهین کرده بود حق دادم !

برایم نوشته بود قیافه ی متشرعان را گرفته ای ! 

از این جای سخنم میخواهم خدا را خطاب قرار بدهم !شاید میخواهم خواننده  این خط خطی ها حکم همان کشیش مسیحی را داشته باشد که با مهربانی مقابل اعتراف هایم بشیند و بعد امید بدهد که تو هم بخشیده میشوی!

خداوندا !

شاید راست میگفتند  دوستانم ! من نیستم آن که آن نوشته را باید مینوشت ! من حکم همان زنبور عسلی را دارم ! که در دهان شهد دارد ! اما شهدش شور است ! شهد را نوشیده ام ! اما زبانم را به گل هایی زده ام که علف هرز دورش پیچیده بود !

 افکارم درست است, قدم هایم سست ! جای قدم های درست را میدانم اما قدم نمیگذارم جای درست !

و من میان حرکت هایم و افکار هایم یاد گرفته ام دو نقطه بگذارم و بنویسم : پارادوکس

شاید نوشته من را امل نخوان هم فقط برای تو نبود ! وقتی دیدم نوشته شده است تیتر یک چقدردلم غنج رفت برای خودم !

به نیت هایی که برای  تکان دادن قلمم هم داشتم کم کم دارم شک میکنم !

خدایا!  دستم را بگیر ! من سقوط کرده ام اما هنوز به زمین نخورده ام ! 

اما خدا دیگران مهم نیستند تو بدانی کافیست, ریا کاری حرفه من نیست خدایا !

 آه خدا دلم چند بیتی از سهراب میخواهد : 



کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان نیست

حال فهمیدم هدف زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
شمع راه دیگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم


 پوریا نوشت :  هدف از زندگی مملو شدن از عشق به خداست ! زندگی با خداست !

پوریا نوشت : این پست را فقط نوشتم !









[ پنج شنبه 92/12/8 ] [ 9:30 عصر ] [ پوریا ]

نظر

صبحش شروع میشود ... باز به آینه  قبل هر کاری صبح بخیر میگوید و مشغول رنگ آمیزی خود میشود ! زمان همین طور میگذرد و او مشغول ترکیب کردن رنگ دلخواه خود  برای صورتش است ! آن چیزی که برایش مهم است تنها در آوردن همان رنگ دلخواه است و درآن زمان نه زمان برایش معنی دارد نه غذا  نه... !

بعد از ظهرش کلی لباس پرو میکند تا لباس مناسبش را پیدا کند !  باید آستین حلقه ای باشد ! آستین که در عروسی یک کم پایین بیاید  ملت فکر میکنن او امل است !

پاهایش باید دیده شود و گرنه فکر میکنن پاهایش سیاه است یا کریه !

باید در عروسی همرنگ جماعت شد و گرنه  رسوا میشوی ! آهنگ بلند است و میان دختران و پسران می رقصد !

او احساس شادی میکند ! رقص هایی که آموزش دیده است را به نمایش میگذارد و دیگران شبیه به خودش او را تشویق میکنند !  و او سرشار میشود از ذوق

باز هم زمان میگذرد و روز پنج شنبه میان رقص های او به شب میرسد !

 و اما من ,پنشنبه شب میروم هیئت و او مرا امل میخواند !

او میگوید دکان باز کرده اید هر پنج شنبه هیئت  , اگر جشن نباشد پنج شنبه , پس روضه است و  گریه  ! یکم شاد باش , یکم زندگی کن ! خدا هم راضی به غم همیشگی بنده هایش نیست!

 این بار من نمیخواهم از روانشناس های غرب و شرق  بگویم که اعتراف کرده اند به شادی باطنی من و به شادی ظاهری او !

من این بار قرار  نیست او را هدف قرار بدهم من این بار میخواهم فقط از خودم بگویم ! از همین پنج شنبه ها که جشن نباشد , گریه  است !

 

میخواهم به او بگویم که چقدر شادم میان گریه هایم ! میخواهم بنویسم که پارادوکسی در کار نیست و جسمم گریه میکند و روحم میخندد !

آنقدر میخندد که مملو میشود از شادی !

میخواهم بنویسم و بگویم ! که یاد بگیرد و فراموش نکند , لبخند  بعد هیئت ناخودآگاه بر لبانم مینشیند !

نمیدانی چقدر حس خوبی است وقتی در یک هوای سرد وضو میگیری و میدوی برای رسیدن به نماز جماعت در حالیکه میلرزی ,اما  امام جماعت را میبینی  که به رکوع میرود و بی اختیار صدایت را بالا میبری که یا الله !

امام جماعت میشنود و صلواتی هم آخر ذکرش می فرستد  تا تو برسی به بندگیت ! و الله اکبر .. تو هم مدهوش میشوی میان بندگی خدا !

و نمیدانی چقدر حس خوبی است وقتی کنار دستیت دستش را به سوی تو دراز میکند و میگوید قبول باشد و چقدر زیباست وقتی لبخند میزنی دست هایش را  در دستانت میگذاری و با محبت   میگویی :  قبول حق ..

شاید برایت غریب باشد اما هیچ وقت و هیچ گاه و در هیچ لحظه ای , با نگاه کردن به اشک هایم  و صدای بلند گریستنم  مرا افسره و غمگین مخوان !

آری در عزاداری ها من غمگینم , اما غمگینی که از شادی خرسندی اش خیلی  بیشتر است !

خاصیت عشق است ! مجنون همیشه مجنون است  و دچار جنون  اما اگر صد بار , و هزار بار به عقب برگردد, لیلی راکه حس کند باز مجنون بودن انتخاب اول و آخر اوست ...

این را هم بدان ,  همان روز های جشنمان هم , پس از آن همه کف  زدن و خندیدن و..همه هیئتیون انتظار میکشند که میان خندیدنشان با مناجات آخر مداح گریه کنند !

همان جایی که مداح  برای حسن ختام مجلس میخواند :  چقدر  لحظات بی تو سنگینه سنگینه !

هان ...حواست هست ! جمعه شده است و تو هنوز هم داری میان پسران و دختران میرقصی و ادعا میکنی امل نیستی ...

 

 

 



[ دوشنبه 92/12/5 ] [ 12:28 عصر ] [ پوریا ]

نظر

زبانش لکنت داشت
پیشش نشست
عاطفه دو دوس دوستِ   تِ   تِ  ت ِ
عاطفه جلوی حرف زدنش را گرفت ! گفت فهمیدم بابا دوستم داری
خب قبوله !
پسرک اشک در چشمانش حلقه زد و قطره ای بلور از روی گونه اش جای خود را میان کاغذی که در دستش بود باز کرد !

خودکار را از جیبش برداشت و روی کاغذ چیزی نوشت و به دست عاطفه  داد !
عاطفه  مات و مبهم به نوشته ای که خطش لرزیده بود نگاه کرد !
نوشته بود : دوستش داری ؟!
سرش را که بالا گرفت ... احمد مدتی بود که دیگر کنار عاطفه نبود !

فقط خدا کند عاطفه قطره ای از اشک احمد را روی کاغذ دیده باشد



[ پنج شنبه 92/12/1 ] [ 5:56 عصر ] [ پوریا ]

نظر

باز تنها گذشتم از میان کوچه ی دنیا !

باز بی تو ..

شاید هم بودی اما من احساسم تنهایی بود !

 

باز من به یاد تو نبودم   و دستانم مترنم نبود به دستانت !

شاید هم دستت بود و من یادم رفت بگیرمشان !

 

چشم هایت به من نبود !

شاید هم بود و من تو را ببیننده نشمردم !

تو را از بین نم قطرات باران حس نکردم !

گل یاس  را یاد  تو بو نکردم !

شبنم عشق تو را  به من یاداوری نکرد 

نوازش نسیم صبح گاهی مرا یاد نوازش دستانت ننداخت !

مدعی بودم با تو میگذرم از بین این فراز و نشیب های این کوچه ی دنیا

اما یادم رفت و شاید هم خودم را به فراموشی زدم که خیلی وقت است دارم تنها میگذرم از این کوچه ی غمبار !

 

راستی خدا

شاید ته این کوچه بن بستی که تا کنون آمده ام بدبختی باشد

اما با تو

با دستت

با سنگینی نگاهت

با عشق به بنده ات !

با آمرزشت

با مهربانیت !

هیچ بدبختی نیست که به خوشبختی تعبیر نشود !

چه دیدی شاید من  هم میان شعله کم فروغ شمع فطرتم 

تو را یافتم و دور زدم

و میان دو راهی زندگیم 

راه درست را برگزیدم !

 نمیدانم گفتم یا نه ! 

اما دیگر دوست ندارم بگویم عاشقتم و عشق را با قدم هایم به سخره بگیرم !

این روز ها چشمانم  میتوانند  با بارانت مسابقه بگذارند !

 

 پوریا نوشت : خدا کند این کوچه ی غمبار  راه در رو داشته باشد ...

پوریا نوشت :  بیشتر دل نوشت بود تا فکر نوشت !  اگر  صف آرایی حروف و کلمات زیبا نبود بر این دل شکسته ببخش !

 

 

 



[ چهارشنبه 92/11/30 ] [ 12:36 عصر ] [ پوریا ]

نظر

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه