حرف هایی از زبان منطق و احساس

دست نوشته های سیاسی ، اجتماعی، فرهنگی و داستانی من

به نام آفریننده عشق

 

 

قدوم پاییز

 
هوای چشمانم را نا خود آگاه بارانی میکند


کاش بودی و از تو میپرسیدم


چرا پاییز ؟!


مگر نمیدانستی موسیقی پایمال کردن برگ های پاییزی


زیر پاهای دخترانه ات برای همیشه صدای رفتنت را در ذهن و دلم ثبت میکند ؟!


خش ...خش

 
هه ...

شایدم حواست نبود که محل ِمیخانه ی عشق بازیمان ..


درختی بود ...




[ دوشنبه 93/7/7 ] [ 11:48 صبح ] [ پوریا ]

نظر

کلاس شروع شده بود  حامد 8 ساله  چندین دقیقه بود که  فقط به سفیدی کاغذ روبرویش خیره شده بود ... 

بهت زده به نوشته روی تخته نگاه میکرد ...

و هراسان قلم را در دستش میفشرد ..

سرش را به اطراف چرخاند

دوستانش تند تند ورق را با مداد هایشان سیاه میکردند .. 

گاهی هم با پاک کن به جون برگه هایشان می افتادند ... 

عده ای هم با همان چهره کودکیشان چهره ای تفکر آمیز بر خود گرفته بودند و میاندیشند و مینوشتند  ... 

 

معلم مقابل  میز کنار تخته نشسته بود و اوراق تصحیح میکرد و زیر زیرکانه حواسش به بچه ها بود که مشغول کار باشند اما در شلوغی کلاس هیچ کس حواسش به حامد نبود 

صورت حامد سرخ شده بود .. حالت ناراحتی و عصبانیت در صورت حامد در هم پیچیده بود

 چشمانش فقط نیازمند یک آغوش مادرانه بودند تا خودشان را بارانی کنند .. 

حامد بار دیگر به کاغذش خیره شده بود  ..

قلم را محکم تر در دستان کوچکش گرفت 

به سرعت و با خشم روی کاغذ چند جمله ای  نوشت 

کوله پشتی اش را برداشت و  به سرعت خودش را به میز معلم رساند 

برگه را روی میز معلم گذاشت و قبل از این که معلم یا هر کس دیگری بتواند کاری بکند به سرعت دیوید و از کلاس خارج شد 

معلم هم همچنان که حامد را صدا میزد به دنبال حامد بیرون از کلاس میدود 

اما حامد هیچ توجهی به معلم نمیکند ..

چند دقیقه ای بیشتر طول نمیکشد که در بهت معلم و دربان مدرسه حامد به سرعت مدرسه را ترک میکند 

یا شاید در ذهن آن ها از مدرسه فرار میکند ..

حامد تمام مسیر مدرسه تا خانه را به سرعت تمام میدود 

وارد کوچه یشان که میشود صدای نفس نفس زدن هایش را بیشتر از پیش در خلوتی کوچه و در میان صدای گنجشک ها  میشنود 

 

قلب کوچکش میخواهد بایستد 

کلید را به سرعت از کیفش در میاورد و درب خانه را باز میکند 

در این فاصله خانم  معلم در دفتر با مدیر به گفتگو میپردازد 

- اقای مدیر من واقعا " نمیدونم چی شد , یکهویی گذاشت و در رفت 

- خانم پس شما تو کلاس چیکاره اید ؟!  اگر براش اتفاقی بیفته من جواب  خانوادش رو چی بدم 

- زنگ بزنید به پدرش من خودم باهاشون حرف میزنم 

- خانم کدوم پدر ؟! هفته پیش زنگ زدم بیان برای پرداخت قسط  ! گفت من سرپرستی این بچه رو دادم به مادرش ! انگار طلاق گرفته از پدری هم ساقط شده 

- همین اتفاقات خانوادگیه دیگه که این مشکل ها رو برای این بچه ها پیش میاره 

- حالا خانم شما بفرمایید سر کلاس بچه ها اتفاقی براشون نیفته من خودم زنگ میزنم خونشون موضوع رو پیگیری میکنم 

- باشه , بازم ببخشید ...

مدیر مشغول تلفن زدن میشود و خانم معلم با ناراحتی به کلاس بر میگردد 

درب کلاس را که باز میکند 

چشمش ابتدا میفتد به تخته سیاه 

موضوع انشا : بهشت زیر پای مادران است ..

بعدش بچه ها را میبیند که دور میز او جمع شده اند و  به کاغذ حامد نگاه میکنند 

میان پچ پچشان وقتی متوجه معلم میشوند همه فرار میکنند و روی میز هایشان مینشینند و دوباره مشغول نوشتن میشوند 

خانم معلم به طور دقیق کل کلاس را برانداز میکند و بدون هیچ گونه عکس العملی به اهستگی تا میز خود قدم میزند 

پشت میز مینشیند و به نوشته های  حامد که کثیف و بسیار تیره نوشته شده است خیره میشود 

مادر من پا ندارد یعنی داشت ولی الان دیگر ندارد بعد از آن تصادف ...

یعنی خدا نمیتونست بهشت رو طوری درست کنه که ربطی به پای مادرا نداشته باشه 

من دوست ندارم مادرم بره جهنم 

اخه من خیلی مامانم رو دوست دارم 

لبخندی رو لبان معلم نقش میبندد از آن هایی که آدم نمیفهمد از روی ناراحتی است یا خوشحالی 

یا شاید هیچکدام 

 

تلفن خانه  مادر حامد زنگ میخورد

 حامد خودش را روی ویلچیر مادر انداخته است

و مادرش را محکم بغل کرده است  و مادرش بهت زده فقط سعی میکند او را آرام کند ... 

 صدای زنگ تلفن و صدای گریه ی بلند حامدو صدای گنجشک ها که آواز میخوانند  در حیاط خانه ای درختی در هم میپیچد و سکوت  ظهر را بر هم میزند ... 

 


نویسنده نوشت :

نمیدانم چرا این داستان را نوشتم ! واقعا " نمیدانم شاید ندای کودک درونم بود که  به  پوریای کمی بزرگتر گفت میشود از این جمله چنین برداشت کودکانه ای کرد و این سوژه بدی نیست وقتی سوژه نداری برای نوشتن ..

و شاید هم خواندن    این تعریف از گروه  اهل حدیث : 

مبنای فکری آن های فقط مبتنی بر الفاظ حدیث و قرآن است مثلا " میگویند چون قرآن میگوید یدالله فوق ایدیهم .... و ید به معنای دست است پس خداوند مثل ماست و دست و پا دارد و چون در قرآن امده است (( علی العرش استوی )) پس خدا هم مثل شاهان بر کرسی و تخت مینشیند 

حنبلی ها از این گروه به شمار می آیند که امام آن ها احمد بن حنبل میباشد و فرقه وهابی که منشعب از حنبلی هاست در روش فهم قرآن نیز تابع آنان بوده و در تقسیم بندی اهل حدیث به شمار می آیند ... ( کتاب حق با کیست ؟!-تالیف ابوالفضل بهرام پور- جلد اول )

 

 

 

 



[ پنج شنبه 93/6/20 ] [ 3:43 صبح ] [ پوریا ]

نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خداوند زن رو زیبا آفریده , و اغلب زن ها از زیبایی بیشتری نسبت به آقایان بر خوردارند !

اما شاید بار ها به خانم هایی بر خورد کرده ایم که آن ها از لحاظ زیبایی ظاهری  خیلی فراتر از انتظار ما هستند !

و حتی صورت ساده و بدون آرایششان میتواند خیلی از مرد های نامحرم رو به وجد بیاورد

و شاید کمی دل آن ها را بلرزاند

( اگر باز مرد های متعصب انکار نکنند این حقیقت را )

به علتی که خیلی از همین خانم ها که از زیبایی خاصی بر خوردارند از خانم هایی هستند که نجیب هستند

و به دین و مذهب خودشون عشق میورزند و دوست ندارند حتی کمی بستر گناه رو پرورش بدن !

و دوست دارند زیبایی هاشون رو در محیط خانواده و با همسرشون تنها به اشتراک بگذارند

به نظر بنده استفاده این افراد از حجاب پوشیه خیلی به صلاحه و پوشیه  کاملا " براشون مناسب

از دیگر استفاده های این حجاب , و گذاشتن پوشیه موقعیست که خانمی به دلیلی  به طور مثال رفتن به عروسی

که آرایش مشکلی هم نداره , دوست دارن صورتشون زیبا باشه , اما قصد انجام گناه و زیبا کردن خود برای نامحرم رو ندارن , خب این ها هم میتوننجلوی نامحرم  از پوشیه استفاده کنند , و کاملا " این مسئله رو پوشش بدن ...

و استفاده از پوشیه در کشور های عربی هم که کاملا " ربط به فرهنگ پوششی اونا در جامعه داره و حتی بعضی مواقع ربطی به اعتقاد و باورشون نداره !

البته به نظر بنده اگر واقعا " کسی برای خودش زیبایی خاص یا  احتیاج استفاده ضروری از پوشیه رو احساس نمیکنه  , بهتره که از مراجع جلوتر نره

که البته اگر بره , گناه مرتکب نشده ...

 

 به هر حال  دیده میشه عده ای این پوشیه رو ,و خانم هایی که از پوشیه استفاده میکنند  رو تمسخر میکنند !

و ما هم تاییدشان میکنیم و برایشان کف میزنیم !

بهتر است , ما ها, افرادی که به ناموسمون تعصب میورزیم ! با مسخره کردن این نوع حجاب , سعی نکنیم عده ای بد حجاب و بی حجاب رو خوشحال کنیم و تایید بر نوع پوشش آن ها بزنیم !

همین شوخی ها و تمسخر های ساده  نتیجه اش میشود همین که بد حجاب ها  و بی حجاب ها مظهر تمدن میشوند و با کلاسی

و بانوان با حجاب که با عشق و علاقه در راه خدا برای حفظ خانواده ها  , حفظ ارزش زن , حفظ پاکی مردان , همچون مبارزی توانمند مبارزه میکنند

میشوند نماد بادیه نشین و عقب افتاده و بی کلاسی

 

بدانید اگر کاری کردید که  دشمن انجام میدهد !

شما هم به آن ها ناخواسته یا خواسته کمک کرده اید 

در فیلم امریکایی و زیبایDEAR JOHN

که به قول خود ِدروغ گویشان  ژانرش جنگی و عاشقانه بود هم حجاب پوشیه  زنان عرب در حاشیه فیلم مورد تمسخر قرار میگیرد !

از همین چیز های ساده نباید گذاشت

و من الله توفیق ...

 



[ پنج شنبه 93/5/30 ] [ 2:56 عصر ] [ پوریا ]

نظر

پونه تازه از خرید برگشته است ..

پول های اضافی را در کیفش میگذارد ..

در خیابان راه میرود که صدای خانمی جوان را از کنار دستش میشنود :

لطفا " به من کمک کنید

چند ثانیه میزان جوانی صدا را با خود میسنجد .. به چهره زن جوان مینگرد که دستش را دراز کرده است

و بدون پوشاندن چهره اش درخواست کمک میکند ..

 پونه بر میگردد و به راه خود ادامه میدهد ..

و سری با حالت افسوس تکان میدهد و زیر لب میگوید :

خب برو کار کن ..

 

کمی جلوتر پیرزنی به سختی  کیسه ای را بر روی دوش میکشد

و به پونه نزدیک تر میشود

صدای پیرزن به سختی بالا می آید و آرام می گوید :

خانم دستمال کاغذی میخرید ...؟!

بر میگرد و به صورت چروکیده ی  پیر زن خیره میشود ..

چند هست خانم ..؟!

 

پونه ده تومان از کیفش در می آورد ..

و به سمت پیر زن میگیرد ..

پیر زن  دستمال کاغذی را به پونه میدهد

و باقیه پول پونه را جیبش جستجو میکند

پونه به پیر زن میگوید : ادامه اش را نمیخواهد بدهید ,مال خودتان

پیر زن سرش را بالا می آورد و لبخند زیبایی بر روی صورت چروکیده اش  نقش میبنند: 

خدا خیرت بدهد دخترت!

پونه  بر میگردد و  راه خود ادامه میدهد

در حالیکه لبخندی بر روی لبانش نقش بسته است ... !

 

 

 



[ جمعه 93/5/10 ] [ 12:33 عصر ] [ پوریا ]

نظر

بسم الله الرحمن الرحیم...

 

شال ها جایِ ربان روی سر را میگیرند

از روی ظاهر قضاوت نکن !

 

مانتو کوتاه میشود

از روی ظاهر قضاوت نکن!

 


آستین ها آب میرود

از روی ظاهر قضاوت نکن!


مانتو جایش را به بلوز میدهد

از روی ظاهر قضاوت نکن!

 

 

لب ها  را ماتیک ها شستشو میدهند

از روی ظاهر قضاوت نکن 

 

 ساپورت پایین تنه را به بهترین وجه نمایش میدهد


از روی ظاهر قضاوت نکن !


حال بچه ای ریش دار,می آید به سطل آشغالی لگد میزند

.

.

.

 


بسیج میشود بی شرف!


سپاه میشود مزدور!


رهبر میشود دیکتاتور!


نظام هم میشود,رژیم!



جون مادرت آنچه برای خودت میپسندی برای دیگران هم بپسند!


از روی ظاهر قضاوت نکن!






[ پنج شنبه 93/5/9 ] [ 7:50 عصر ] [ پوریا ]

نظر

<< مطالب جدیدتر :: مطالب قدیمی‌تر >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه