این داستان روایتی است از زندگی دیوید کنل ..
نزدیک داشگاه بود , که یک نفر از پشت زد به اوتمبیلش ! دیوید پفی کرد و از فکر در امد ! با عصبانیت پیاده شد !
... اما با دیدین چهره مضطرب دختر که به اوتمبیلش نگاه میکرد کمی از عصبانیتش را فرو خورد !!
خانم چیکار میکنید ؟!
دختر با چهره ای مظلوم و ناراحت گفت ببخشید ! خسارتش رو پرداخت میکنم !
دیوید کمی دلش به رحم امده بود ! گفت : نمیخواد , باشه برای خودتون ..
دیوید در ماشین نشست و پایش رو پدال فشار داد
در دانشکده :
دیوید دیر رسید سر کلاس , به کلی تصادف وقت را از او ربوده بود ! از کلاس بیرون امد و با صحنه ای مواجه شد که بر عصبانیتش افزود
همان دختر , درست مقابلش پشت در کلاس !
صدایش را کمی بالا برد :
بازم که شمایید .. !!
دختر کمی اینور و انور خود را کرد و گفت از شانس بدتون همکلاسیم ! و جفتمون هم دیر رسیدیم !
دیوید از فرط عصبانیت پیشانی اش را کمی دست کشید و به حالت تمسخر و عصبانیت گفت :
بله خانم , به خاطر رانندگی فوق العاده شما ..
دختر به حالت ملوسی سرش را روی شانه اش انداخت ! و با ناز گفت : ساری پلیز ..
کمی از حالت دختر خنده اش گرفته بود اما خودش را کنترل کرد !
طوریکه دختر نشنید زیر لب گفت این جا دانشگاست نه مهد کودک !
رویش را برگرداند و به سمت کافی شاپ دانشگاه قدم برداشت ...
در کافی شاپ :
سرش را بر روی میز گذاشته بود ! که صدایی او را به خود اورد !
من قهوه میخورم
باز هم همان دختر با .. لبخند به منو کافی شاپ نگاه میکرد !
دیوید دستش را به چانه اش گذاشته بود و از فاصله نزدیک به صورتش خیره شده بود با نگاهی طلبکارانه !
دختر گفت ! من که گفتم ببخشید , قیافه ی کودکانه ای گرفت : چیکار کنم ببخشی ؟!
باز هم دیوید خند اش گرفته بود اما خودش را کنترل کرد و نخندید !
ارام گفت : دیگه ناراحت نیستم !
دختر گفت : یس , همینه ! امروز مهمون من , گارسون را صدا زد و گفت که برایشان دو تا قهوه بیارد !
نویسنده مینویسد چرا از دیوید نپرسید او چه مینوشد !
و مخاطب میخواند شاید فکر کرد دیوید بگوید هیچی !
و دیوید اصلا " برایش مهم نبود چه مینوشد او داشت فکر میکرد که دختر مقابلش چقدر زیباست !
اری چقدر دختر مقابل دیوید زیباست , موهایی طلایی , لب های غنچه , و ابرو و چشمان مشکی و ریملی که مژه هایش را کمی بلند تر نشان میدهد !
و لباسی طلایی که واقعا " او در ان میدرخشد ..
دیوید از فکر با صدای دختر بیرون میاید , بخور سرد میشه !
قهوه را کمی مینوشد , و میگوید ممنونم خانمه ....
حرفش را نیمه تمام میگذارد دختر :
من جولیم , دستش رو به سمت دیوید دراز میکند و دیوید هم ! دیوید میگوید , منم دیویدم , دیوید کنل ..
جولی میگوید : از اشناییتون خوشوقتم !
دیوید میگوید : من هم ..
و نویسنده مینویسد : کدام زمان برای دیوید خوشوقتی بوده است ؟! تصادف , اخراج از اولین کلاس در دانشگاه .. یا ...
و یا مخاطب شاید بخواند که دیدن دختر به این زیبایی خوشوقتی است !
صحنه اخر این قسمت :
دیوید و جولی در میزی دو نفره
قهوه مینوشند
گپ میزنند ! دیوید کمی سنگین است اما جولی هی میخنند و ناز میکند ..
دیوید پسرانی را میبیند که از نگاهشان معلوم است ارزوی نشستن در جای او دارند
درست مقابل جولی ..
قسمت چهارم را بزودی در همین وبلاگ بخوانید ..
[ چهارشنبه 92/9/27 ] [ 11:20 صبح ] [ پوریا ]