از دانشگاه خارج میشود ! تاکسی میگیرد و کارتی که از خانم جین گرفت را به راننده میدهد, و اشاره میکند که به این ادرس برود !
راننده , مقابل پارکینگ , پارک میکند ...
دیوید پیاده میشود , و هزینه را حساب میکند .. به سمت پارکینگ میرود , اتاقی که نوشته شده مدیریت !
در میزند و وارد میشود ..
-سلام اقا
- سلام , بفرمایید میتونم کمکی بهتون بکنم .
-من از طرف خانم جین اومدم , دانشجوی بورسیه هستم....
نمیگذارد ادامه حرفش را بزند , اسمتون ؟!
_دیوید !
- دیوید چی؟! , کامل بگو ..
- دیوید کنل
- دیوید کنل ! بذارید در کامپیوتر چک کنم ...
با شنیدن نامش صدا هایی در سرش میپیچد .. نرو.... نرو .... جلوی پیشرفت من را همیشه گرفته اید ! ...میخواهم شبیه او پولدار شوم .. ..و صدای اشک.. ناله ... و صدایی که میگفت مواظب خودت باش ..
_ اقای کنل , اقای کنل , کجا هستید ...
دیوید به خودش می اید همین جا هستم قربان ...
- مرد زیر لب چیزی به خودش میگوید و بعد کلید سوئیچ را به سمت دیوید میگیرد و میگوید بفرمایید خدمت شما اقای کنل و بعد مدارک ماشین را تحویل او میدهد ..
- ممنونم اقا ..
و بعد , ماشین سانتافر مشکی رنگی که انطرف پارکینک است را با انگشت اشاره اش , نشان میدهد .. از این به بعد تا وقتی که در این دانشگاه هستید مال شماست ..
و صدایی در سرش میپیچد ... او هم پول برایش اهمیت داشت و بیشتر ...
اقای کنل , اقای کنل , حال شما خوب است , میخواهید الان رانندگی نکنید مدام در فکر هستید ..
دیوید میگوید :
- نه اقا خوبم ... ممنون .. محبت شما را فراموش نمیکنم ..
نویسنده دارد میشمارد که چند بار دیوید گفته , محبت شما را فراموش نمیکنم ! نویسنده نظر میدهد که محبت ها فراموش میشوند , خوش fi حال انکه عادت دارد که بقیه محبت هایش را فراموش کنند ..
و مخاطب , میخواند , که نویسنده بد بین است به زندگی ..
و دیوید بدون توجه به این حرف ها , از پاکینک خارج شده و به سمت , دانشگاه , با سانتافر خود میراند و صدایی در سرش گاهی میپیچد صدایی که میگفت مواظب خودت باش .. و صدای ابی که بر روی زمین میریزد ..
و بار نویسنده مینویسد , از کجا میداند که صدای اب است که بر روی زمین میریزد ...
پایان قسمت دوم ...
[ چهارشنبه 92/7/10 ] [ 12:49 عصر ] [ پوریا ]